سلام

دود می خيزد ز خلوتگاه من.

کس خبر کی يابد از ويرانه ام؟

با درون سوخته دارم سخن.

کی به پايان می رسد افسانه ام؟

دست از دامان شب برداشتم

تا بياويزم به گيسوی سحر.

خويش را از ساحل افکندم در آب،

ليک از ژرفای دريا بی خبر.

بر تن ديوار ها طرح شکست.

کس دگر رنگی در اين سامان نديد.

چشم می دوزد خيال روز و شب

از درون دل به تصوير اميد.

تا بدين منزل نهادم پای را

از درای کاروان بگسسته ام.

گر چه می سوزم از اين آتش به جان،

ليک بر اين سوختن دل بسته ام.

تيرگی پا می کشد از بام ها:

صبح می خندد به راه شهر من.

دود می خيزدهنوز از خلوتم.

با درون سوخته دارم سخن.

ممنون از اينکه يه سر به اينجا زدين. حامد ۳ دست03.gif

/ 2 نظر / 5 بازدید
نسرین

من نسرين هستم الان در چت هستم با شما اشنا شدم خوشحال ميشم ايميلتون رو بديد