به نام پاییز
 

سلام حکایتی نیست به جز کلامی از کوچه های چشمان تو…!

 

کاش می شد پشت هر پنجره باران بزند       تا من و تو  بهنگاهی دلمان خیس شود   

هرکدام ازخط ها و شعرها چندین بار اقبالشان را آزموده اند و گاه دلخوش و

 

گاه دیگر پشیمانم کرده اند . ستاره ها هم که دیگر حرفشان را نزن که

 

انگار زمانی که خورشید برای تولد آنها نور پخش می کرد آن دو ستاره من

 

و تو جایی پشت ساحل آسمان برای به دنیا نیامدن مشغول نذر و نیاز

 

بودند . شاید هم آمده اند و مدتهاست رفته اند گل بچینند . تو هم که انگار

 

کسی کوک گیتار اعصاب نازنینت را بر هم زده که کمترسراغ نوشتن می

 

روی . باشد دیگر از رسیدن و نرسیدن نمی نویسم هر جادلم هوایش را

 

کرد نقطه چین میگذارم یکی برای رسیدن ودو تا برای نرسیدن آخر اگر

 

رسیدن باشد یکی شدن است و نرسیدن یعنی آن دو تا هنوز دورند تا

 

رسیدن . خلاصه که خلاصه اش کنم این بار هیچ بهانه ای نبود برای

 

نوشتن و دیگر سفارشی نیست جز اینکه : چشمای روشنت یه کم

 

کاشکی هوای منو داشت...فقط همین!

 

کسی که دست خودش نیست اما اگر نخواهد هم همیشه به غریبه فکر

 

می کند .

 

ممنون حامد ۳ دست

 

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۱۳ خرداد ،۱۳۸٤ - حامد 3 دست